قدرت بیخیال بودن، آرامش داشتن و توکل به خداوند
به نام خداوند بخشنده و مهربان
تجربه من از وابستگی شدید به دخترم و همسرم
من فکر میکردم عاشق همسرم هستم و باید عشق خودم را به این شکل به او نشان بدهم. به شکلی بیمارگونه به او چسبیده بودم و نتیجه این وابستگی، جدایی شد.
میخواستم دخترم هر روز به من زنگ بزند تا با او صحبت کنم. او در آمریکا بود و من در کشور عمان زندگی میکردم و بین ما اختلاف ساعت وجود داشت.
صدها بار به او زنگ میزدم و وقتی صبح تلفنش را باز میکرد، از دیدن تماسهای تکراری من وحشتزده میشد.
با خودم میگفتم:
او تصمیم گرفت روزها به تماسهای من پاسخ ندهد و من همچنان در انتظار و آرزوی شنیدن صدایش ماندم.
تا اینکه رها کردم.
وقتی رها کردم، او جواب داد و عکسهای زیبای زیادی برایم فرستاد.
آرزویی که من فراموش کرده بودم
از کودکی در عمق قلبم آرزو داشتم در یک کشور عربی زندگی کنم و زندگی در آنجا را نیز تجربه کنم، زیرا عاشق مهاجرت بودم.
این آرزو را ننوشته بودم و برای آن تصویرسازی هم نکرده بودم؛ اما اکنون بدون هیچ برنامهریزی قبلی در یک کشور عربی زندگی میکنم.
احساس کردم خداوند به من گفت:
و من رفتم.
با شگفتی گفتم:
من حتی دیگر دنبال تحقق این آرزو نبودم.
زمانی که در مالزی بودم، عمویم به من گفت:
من از شنیدن این پیشنهاد بهشدت ناراحت شدم و گفتم:
اما بعدها متوجه شدم که این پیشنهاد میتوانست نوعی هدایت از طرف خداوند برای من باشد.
فقط یک بار برای یکی از خواستههایم، یعنی قبول شدن در کنکور، وقت گذاشتم و تصویرسازی کردم؛ در حالی که حتی نمیدانستم چگونه باید خواستهام را بهدرستی بنویسم.
اما آن خواسته در زمان مناسب و با آسانی اتفاق افتاد.
خوششانسترین فردی که در زندگیام دیدهام
دایی من کارمند بانک بود. او برای ازدواجش تلاش و نگرانی خاصی نداشت، اما زیباترین و عاشقترین همسر را پیدا کرد.
او بدون نگرانی دائمی درباره پول، فقط روی شغلی تمرکز کرده بود که عاشقش بود.
همین!
اکنون بهترین ویلاها، ثروت، طلا و ماشینهای فوقالعاده لوکس را دارد.
آرامش من در دوران همهگیری
زمان همهگیری در مالزی زندگی میکردم. کرایه خانه و هزینههای زندگی بالا بود، اما آنقدر بیخیال و آرام بودم که تمام اطرافیانم از این میزان بیخیالی من عصبانی میشدند.
من فقط از زندگیام لذت میبردم.
در شرایطی که مردم بهشدت نگران بودند و بسیاری از آنها به ایران بازگشتند، من در مالزی ماندم.
هر روز فقط دو ساعت و نیم روی خودم کار میکردم و پول از مسیرهایی وارد زندگیام شد که هرگز تصورش را نمیکردم.
خانهای فراتر از تصور من
در کشور عمان، دو سال تمام برای پیدا کردن یک خانه مستقل تلاش کردم، اما با وجود تمام تلاشهایم موفق نشدم.
سپس به سفری رفتم؛ سفری که احساس میکردم برای رفتن به آن هدایت شدهام و انجام آن به شجاعت بسیار زیادی نیاز داشت.
دقیقاً زمانی که از سفر برگشتم، هنوز سه روز هم نگذشته بود که دوستم به من گفت:
خانه را پیدا کردم!
این خانه بسیار فراتر از چیزی بود که تصور میکردم.
زمانی که از همان اتاقی که در اختیار داشتم لذت بردم و برای آن سپاسگزاری کردم، معجزه اتفاق افتاد.
من پیش از آن بارها تا در همین آپارتمان آمده بودم و حتی با مشاور املاک تماس گرفته بودم، اما شرایط فراهم نشده بود.
زمانی که با یک بحران بزرگ روبهرو شدم
زمانی با مسئلهای بسیار بزرگ و دشوار روبهرو شدم. شریک کاری من حدود ۷۱ هزار دلار از پول مشتریان را برداشت.
مادر، پدر، دخترم و تمام خانوادهام از نگرانی بهشدت آشفته شده بودند. هیچکس نیز نمیتوانست به من کمک کند تا بهآسانی مهاجرت کنم و برای کار به کشور دیگری بروم.
اما به لطف آن یگانه بیهمتا، درون من سرشار از آرامش و رهایی بود.
از صبح تا شب درباره نعمتهایم مینوشتم و سپاسگزاری میکردم. همچنین به درسهای استادم، عباسمنش، گوش میدادم.
سحر از خواب بیدار میشدم، با خداوند قدم میزدم و احساس میکردم خداوند من را هدایت میکند.
در آن روزها، مشتریان ساعتها با من تماس میگرفتند؛ نه فقط یک یا دو مشتری. از طرف دیگر، باید در برابر قانون نیز پاسخگو میبودم.
خانوادهام که من را دوست داشتند نیز از صبح تا شب من را سرزنش میکردند.
اما من انتخاب کردم:
من بیخیالی و رها کردن نگرانیها را انتخاب کردم.
مثل یک شاهزاده غذا میخوردم و عمیق میخوابیدم.
و نتیجه برای من مانند یک معجزه بود.
دیگر نه مشتریها با من تماس میگرفتند و نه از طرف مراجع قانونی تماسی دریافت میکردم.
مادرم با شگفتی گفت:
جالب این بود که ایمان خانواده من نیز قویتر شد و رفتارشان کاملاً تغییر کرد.
اکنون آنها من را دیوانهوار دوست دارند و من هر روز با همان پدری که زمانی من را سرزنش میکرد در تماس هستم. با هم میخندیم و از گفتوگویمان لذت میبریم.
در سختترین روزها به دنبال شادی بودم
در آن روزها، به جای اینکه تمام زمانم را صرف نگرانی کنم، از خودم میپرسیدم:
چه غذای خوشمزهای انتخاب کنم؟
چه کاری انجام بدهم که شادتر باشم؟
و قانون یگانه پروردگار در زندگی من جاری شد.
مهاجرت بدون شغل
بدون داشتن شغل، آرزوی مهاجرت داشتم. با آرامش پاسپورتم را گرفتم و تمام چمدانهایم را بستم.
پدرم میگفت:
اما من با شجاعت گفتم:
بدون اینکه به هیچکس، حتی دخترم، چیزی بگویم، مهاجرت کردم و همه شگفتزده شدند.
از من میپرسیدند:
من آن پول را فراهم نکردم.
تمام پولی که برای مهاجرتم نیاز داشتم، در یک لحظه از طریق سفارشی از طرف دوستان قدیمیام برای من واریز شد.
آنها من را از زمان زندگیام در مالزی میشناختند و از عملکرد من بسیار راضی بودند.
من بلافاصله بلیت گرفتم و به یک کشور عربی مهاجرت کردم.
پس از ده سال زندگی در مالزی و کسب موفقیتهای فراوان، حتی به این فکر نکردم که در کشور جدید چگونه درآمد کسب خواهم کرد یا چه اتفاقی خواهد افتاد.
فقط گفتم:
و اکنون احساس میکنم مأموریتهای بزرگتر و بیشتری به من سپرده شده است.
خدایا، عاشقتم. ❤️
دعوت من از شما
از شما دعوت میکنم برای همراهی بیشتر، به سایت ما سر بزنید، مقالههای ما را مطالعه کنید و نظرات و تجربههای ارزشمند خودتان را با ما به اشتراک بگذارید.
خوشحال میشویم در این مسیر زیبای رشد، آرامش و پیشرفت در کنار یکدیگر باشیم و با هم از این مسیر لذت ببریم.
برای ارتباط آسانتر نیز میتوانید از طریق واتساپ با ما در تماس باشید.
با عشق، آرامش و سپاسگزاری، در کنار یکدیگر پیش میرویم.